پنجشنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

بی تاب

چشم های تو را، لای بوسه هایی که تا زده ام از پیش
می گذارم

تا هرگز نه خط ِ تا و نه چشم ها، خشک شوند
هر دو اگرچه مدید ِ مدتی، دوخته شده باشند به نقطه ای

بالای کلمه ای روی یکی از لبها
که این تا آنها را روی هم تاب داده است
«من»

آب نخورده و باران نزده انگار، همیشه روی سطح ماه بوده است
بی آنکه بادی هرگز روی آن وزیده باشد
یا بویی از آن به جایی از مکانهای طرفین این تا رفته باشد
زیرا که دورترین ِ شبها
طواف ِ «من» روی ماه، دورا دور لب ها و چشم ها بوده است
زمین که تای زندگی می شود، روی خویش با چشم های خیسش
ماه ِ من ِ مرگ
شب ِ چهارده به چهارده
طواف ِ خواب زیستن
گرداگرد ِ این همه نقطه است
بی من

-----------------------------------------------------
برای سری پر پاییز، میان ِ داغترین ِ تابستانها.....

یکشنبه ۱۳ ژوئن ۲۰۱۰

پشت شب

خطوط کف دستهایی که رود ِ تب می شوند
که می گیرد و لحظه ای را بر بام می برد
رود که در وهم ِ کف آلود
بالا کشیده
زمین را می شوید
سکوت را که بعد ها می روید، می کارد
لجه­ی مرزهای خویش خواسته را که
بگستراند
کودک ِ احتمال ِ این تب، به خواب می رود
رودی نو بیدار خواهد شد
تب که می خوابد
دم های از خود گذشتن چنین بوده است
دم های از دم گذشتن
هنگام راندن ِ مرزهای چیزی چون من
گاه های بی گاه
سقف، ستاره، کاسه های پر
یا باران بی موقع شبانه

سه‌شنبه ۱۳ آوریل ۲۰۱۰

و تنها دل بستگی مان صدای تو بود که مومیایی اش کردیم در کتابی بزرگ برای ایستادن

آن حرف ِ آرام ِ قدیمی روی ِ پلک هایم را نمی گیرد
وقتی رو به خطور ِ نگاه ِ بی تاب می کنی
شهر های تنم یک به یک
باب الفتح اسب های مویت می شوند
میدان هایش جای گِرد شدن ِ تو، به دور ِ خودت
یا من

فاتح و مفتوح و فتح
یکسان ِ منظره ای رو به اقیانوسند
ساکنان ِ شهرها نیز
پای تندیس ِ آن حرف ِ آرام
چشم بسته
انتظار می کشند
بلکه
جاری شود دوباره
از لب ِ سنگ

دوشنبه ۲۹ مارس ۲۰۱۰

صامت

میان ِ زن
که دو دامن خاک نشسته تا لبه ی این پنجره
و(نشستن بر لبه ی پنجره)
گلوی صوتی ست که داوود
گوشه تا گوشه به سکوت ایستاده
و چهار طاق ِ پنجره حزنی بود
      «شب های دیر را به گیسوی باران می گشاید»

هر گاه که زن دامن می فشانَد
یکی را سهم ِ نطفه ی آن صوت
یکی را برای زمین از سر فراوانی

داوود می ماند که حنجره به باد دهد
یا 
در نظاره بیاستد و هنگام سَر خوانی
بر آتش ِ رخت ِ غم
هیزم شود

چهارشنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۱۰

تا فردا

بر ضمیر این ساعت ِ سرد خطور هم نمی کرد
ساعتی در آستانه باشد
هنگام ِ نظاره ی تنی آشنا به قدر ِ تن خود
در اضلاع خیابان ِ هر روزه، ممتد به نقطه بپیوندد
درست پس از کلمه¬ی گرم ِ (تا فردا)


خطور هم نمی کرد که ساعتی مهیب باشد
بر بام ِ آسمان درست به ثانیه حکش کنند
تا در او و فقط او تن ِ سر هایی بر دار، آونگ ِ دم ِ رهایی شوند
یا چنان مهبانگ ِ صدای سینه ها
آسمانش را به نوای - گلوله هایی که دیگر به خان هایشان باز نخواهند گشت- بشکافند
دسته دسته ابابیل از رگ ها به طاق ِ نیلی پر بگیرند
ساعتی دوباره ی تاریخ شود که انگار او بوده است همیشه¬ی این دقیقه های
ممتد، مهیب
تفته¬ ی درون
بیرون ِ سرد

جمعه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

بدون پیش درآمد


پیش از آنکه رمق ِ بند ِ انگشتها
پایان گیرد
آهنگ ِ رفتن کرده ای
وقت، نیز به همین ساز که دستان توست
خواهد رقصید
دورادور ِ سکوت و وقفه ها
یا بند های انگشت
باد که در توری های آویزان ِ وقت، چرخ که می زند
به ساز تو، دستانت – من
من ِ دست های پیش از پایان یا پس از آن
هر یک کسی، از کسان منی ست که
ساز ِ بندهای  وقت ِ سکوت را
کوک می کند.
آهنگ ِ رفتن که می کنی


شنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹